دل توی دلت نباشه برای شنیدن صداش
ولی مجبور باشی بهانه ی الکی بیاری برای اینکه تماسشو جواب ندی
تا دل بیچاره ت یکوقت هوایی نشه
بعد بشینی و حسرت بخوری که یه هم صحبتی شیرین و باهاض از دست دادی
+بخش دوم: توی دنیای مجازی واسه خودت میچرخی تا خیالش از سرت بپره
چشمت میخوره به پست یک اشنای قدیمی
یک متن عاشقانه س که واسه عشقش نوشته
با خودت میگی کاش منم یکی بود انقدر دوستم داشت..
اونوقته که یادت میفته یکی هست اما تو دلت باهاش نیست
تویی که دلت تمنای دگر دارد ..
دوباره به اون نوشته ی قشنگ نگاه میکنی. از ارزوی کنار هم بودنشون نوشته..
حسودیت میشه و ته دلت یکجوری میشه..
بخش سوم: کم کم میخوای باور کنی که باید راه دلتو به چرخونی تا دیگه راهی که بهش میگن بی راهه نره
کم کم سعی تو میکنی دنیای واقعی و ببینی
حقیقتی که دور و برت میگذره... وقتی هیچکس باشی نمیتونی هیچ آرزویی داشته باشی
اینا رو که مینویسم یه درد عمیقی تو سینه ام حس میکنم که تا وقتی نیومدخ بودی تو زندگیم داشت کم رنگ میشد چون دیگه حسی نبود...
برچسب:
نویسنده: روژان محمدی